ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما،
در غیبتِ مرکبِ مشاق می زند
در ذهن حال، جاذبه شکل از دست می رود
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه کرد، ابهام را شنید
باید دویدن تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت...
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست،
نزدیک انبساط،
جایی میان بیخودی و کشف....